قصه ی معماری من – بخش دوازدهم

قصه ی معماری من – بخش دوازدهم

قصه ی معماری من – بخش دوازدهم

این یک قسمت از سلسله پستهای اینستاگرامی هستش که توصیه می کنم قبل خوندنش قسمت های قبلی رو حتما بخونین.

من همیشه به عدد ۱۳ اعتقاد خاصی داشتم (برخلاف بقیه) و تو زندگیم اتفاقهای با ارزش زیادی هستند که با این شماره گره خوردند. ولی ۱۳ اپریل ۲۰۱۸ اصلا روز خوش یمنی نبود. البته الان که فکر می کنم می بینم یه جورایی اونم به نفعم بود حالا تو ادامه خواهید خوند.

شنیدن جواب رد ضربه خیلی سنگینی بهم وارد کرده بود. منی که تجربه هیچ مصاحبه نافرجامی نداشتم، این شکست منجر به شکل گیری یک سری درگیریهای ذهنیم شد. همش با خودم کلنجار میرفتم که نکنه من اونقدرا هم که فکر می کنم، کارم خوب نیست و دارم خودمو فریب می دم. صد جور فکر نافرم دیگه که منو کم کم تو خودشون غرق می کردند. ولی خب هنوز تسلیم نشده بودم و داشتم به جنگم برای پیدا کردن شغل ادامه می دادم. البته تو همین اوضاع به شعبه های مختلف گنزلر هم درخواست می دادم ولی هیچ جایی جوابی بهم نمی داد و این باعث شده بود از ۱۰ شرکت برتر حالا به ۱۰۰ شرکت برتر خواسته هامو تنزل بدم تا بتونم هر طوری شده کار پیدا کنم. البته کارم تو نوسازی هنوز سر جاش بود ولی خب من دنبال جاهای خیلی بهتر بودم.

اواخر اپریل بود و دانشگاه داشت به روزای پایانیش نزدیک می شد. پروژه ی کتابخونه تقریبا تموم شده بود و داشتیم برای ارسال به کمیته مسابقات آمادش می کردیم. از اونطرف هم روزی نبود که حداقل۱۰ تا درخواست پذیرش نداده باشم. با یکی دو شرکت دیگه هم مصاحبه داشتم. این مسابقه کتابخونه یه جورایی دید منو نسبت به سانفرانسیسکو عوض کرده بود. البته از اونطرف هم دوستم فربد تازه از سانفرانسیسکو برگشته بود و از تجربیاتش از این شهر بی نظیر می گفت که کم کم این شهر رو از اون غول دست نیافتنی به یک مدینه فاضله قابل دستیابی تبدیلش کرده بود. طوری که وقتی برای مصاحبه از یک شرکت تو سانفرانسیسکو دعوت شدم دیگه با بی میلی بهش نگاه نمی کردم و دوست داشتم اتفاق بیافته. و همین شد که بلاخره من به مصاحبه دومم با شرکت “میثون” تو سانفرانسیسکو دعوت شدم که بعد از یک مصاحبه بنظرم خیلی خوب، ازم خواستن تا یکی دو هفته تا اعلام نتیجه صبر کنم.

اپریل تموم شد و ما پروژه کتابخونمون رو به پایان رسونده بودیم و یک فشار زیادی از رو دوشم برداشته شده بود. حالا فقط مونده بود پیدا کردن کار. تقریبا اول یا دوم ماه “می” بود که جواب رد از “میثون” گرفتم و این بیشتر از همیشه به استرس من اضافه کرد. دیگه نمی دونستم چیکار کنم همش ۳-۴ هفته بشتر وقت نداشتم که کار مورد علاقم رو پیدا کنم وگرنه باید حداقل کل تابستون تو نوسازی کار می کردم که خیلی غم انگیز بود برام… پایان قسمت دوازدهم.

Share post:

  • /

Leave A Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *