قصه ی معماری من – بخش پنجم

قصه ی معماری من – بخش پنجم

قصه ی معماری من – بخش پنجم

این یک قسمت از سلسله پستهای اینستاگرامی هستش که توصیه می کنم قبل خوندنش قسمت های قبلی رو حتما بخونین.

9 آگست 2015، روزی که وارد آمریکا شدیم و چند روزی دکتر اشکان زمانی عزیز ما رو تو خونش مهمون خودش کرد. -اشکان کسی بود که بدون اینکه ما رو از نزدیک بشناسه محبت های بی دریغ بسیاری در حقمون کرد که هیچوقت فراموش نمی کنم.- دانشگاه شروع شد و من رسما پا تو عرصه آکادمیک معماری گذاشتم. یه گروه 9 نفره که هیچ کدوم تجربه معماری نداشتیم. شاید بهتره بگم تجربه آکادمیک معماری چون بعضی هامون کم و بیش پیشینه کاری تو این زمینه داشتیم. تجربه عجیبی بود و در عین حال شیرین. همه همکلاسی هام به غیر از من این دوره رو از تابستون همون سال شروع کرده بودن که خوشبختانه با مستثنی شمردن اون ترم واسه من، تونستم بدون وقفه دوره را به همراه بقیه شروع کنم. نکته قوت من تو شروع این دوره تسلطم به نرم افزار سه بعدی سازی و انتقال بصری روان ایده هایم به اساتید بود که بعضی از همکلاسی هام بعلت نداشتن تجربه کافی کار با همچین ابزارهایی متاسفانه نمی توانستند ایده های اغلب ارزشمند خودشون رو آنطور که باید به نمایش بگذارند. یکی دیگر از مواردی که سبب پیشی گرفتن من در همان ابتدای کار از سایر همکلاسی هایم شد، درک و تجسمم از فضا و مکان بود که بی شک ریشه در تجربه های کاری گذشته ام و شاید اندک استعدادم در تحلیل های حجمی بود، داشت.

فشار درسی زیاد بود. از یک طرف یادگیری حجم زیادی از لغات تخصصی معماری و از طرف دیگه تعداد واحد های زیادی (18) که از طرف دانشگاه تنظیم شده بود تا یک دوره 4 ساله معماری رو به دوره آمادگی 1.5 ساله تبدیل کنه. بیشترین درگیری من با اساتید طی ترم یک بر سر مبانی و مفاهیم معماری بود. متاسفانه دروس مهندسی ای که گذرانده بودم و تجربه های کاری قبلیم یه قفل ذهنی زمخت واسم به ارمغان آورده بود که مانع از آزاد فکر کردنم می شد. همیشه سعی می کردم که همه چی رو 0 یا 1 ببینم و درکی راجب بینابین نداشتم. همیشه بحث های فلسفی ای که می شد برام غیر قابل هضم بود و اکثر موارد منو به بحث هایی می کشوند که الان می بینم هیچ منطقی پشتشون نبود و صرفا تجربه پرکتیکال منشاشون بود.

معماری رو من با یک دید کاملا صلبی شروع کرده بودم و حرارت داده های دانشگاه داشت کم کم نرمش می کرد و بهش فرم می داد. تجربه ای که هر چند با ایستادگی های سرسخت من همراه بود ولی داشت مسیر خودش و پله پله پیدا می کرد. پایان قسمت پنجم.

Share post:

  • /

Leave A Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *